یه حال عجیب که زیاد اتفاق میافته

گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی... گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی ... گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات... گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که... گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای گوشه ترین گوشه ای...! که می شناسی بنشینی و"فقط" نگاه کنی... گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود... گاهی دلگیری...شاید از خودت"

شعری از سلطان احساس (داش مجید)

تو نخواستی یا دل من اشتباهی عاشقت شد

دلتو به قلب تنهام نسپردی و سپردم

مگه مثل من عزیزم کسی هست تو اون حوالی

مثل من سر کنه با تو روزگارشو خیالی

چی میشه بشنوم از تو کسی غیر من نداری

خیلی دوست دارم بجز من به کسی محل نزاری

خیلی دوست دارم تو این عشق حس کنم پای تو گیره

تا بهت میگم خدا حافظ دوست دارم گریت بگیره

فکر میکردم که میمونی تا ته قصه کنارم

کاش میدونستی که بی تو من چقدر بی کسو کارم

فکر من پر شده بود از این یه مشت امید واهی

کاش از اول میدونستم تو رفیق نیمه راهی

چی میشه واسه یه بارم چشم به راه من بشینی

یا شبا وقتی که خوابی خوابای منو ببینی

خیلی حرفا تو قلبم هست هنوزم که هنوزه

نمیخوام اصلا بدونی که دلت واسم بسوزه

که دلت واسم بسوزه

که دلت واسم بسوزه

دیگه من حرفی ندارم ای خدا به من نظر کن

حرفای مونده تو قلبم روی احساسش اثر کن

هرجوری دلت میخواد باش ولی خب بمون کنارم

مشکلم اینه که جز تو هیچ کسی رو دوست ندارم

هیچ کسی رو دوست ندارم

هیچ کسی رو دوست ندارم